بلاگ

داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو (8)

برگشتم خونه … اوایل تمام روز رو توی تخت می خوابیدم … حس بیرون رفتن نداشتم … همه نگرانم بودن … با همه قطع ارتباط کردم … حتی دلم نمی خواست مندلی رو ببینم … .

مهمانی ها و لباس های مارکدار به نظرم زشت شده بودن … دلم برای امیرحسین تنگ شده بود … یادگاری هاش رو بغل می کردم و گریه می کردم … خودم رو لعنت می کردم که چرا اون روز باهاش نرفتم … .

چند ماه طول کشید … کم کم آروم تر شدم … به خودم می گفتم فراموش می کنی اما فایده ای نداشت …

مندلی به پدرم گفته بود که من ضربه روحی خوردم و اونم توی مهمانی ها، من رو به پسرهای مختلفی معرفی می کرد … همه شون شبیه مدل ها، زشت بودن … دلم برای امیرحسین گندم گون و لاغر خودم تنگ شده بود … هر چند دیگه امیرحسین من نبود … .

بالاخره یک روز تصمیمم رو گرفتم … امیرحسین از اول هم مال من بود … اگر بی خیال اونجا می موندم ممکن بود توی ایران با دختر دیگه ای ازدواج کنه … .

از سفارت ایران خواستم برام دنبال آدرس امیرحسین توی ایران بگرده … خودم هم شروع به مطالعه درباره اسلام کردم … امیرحسین من مسلمان بود و از من می خواست مسلمان بشم … .

من مسلمان شدم و به خدای امیرحسین ایمان آوردم … آدرس امیرحسین رو هم پیدا کرده بودم … راهی ایران شدم … مشهد … ولی آدرس قدیمی بود … چند ماهی بود که رفته بودن … و خبری هم از آدرس جدید نبود … یا بود ولی نمی خواستن به یه خارجی بدن … به هر حال این تنها چیزی بود که از انگلیسی حرف زدن های دست و پا شکسته شون می فهمیدم … .

دوباره سوار تاکسی شدم و بهش گفتم منو ببره حرم … دلم می خواست برای اولین بار حرم رو ببینم … ساکم رو توی ماشین گذاشتم و رفتم داخل حرم … .

زیارت کردن برام مفهوم غریبی بود … شاید تازه مسلمان شده بودم اما فقط با خواندن قرآن … و خدای محمد، خدای امیرحسین بود … اسلام برای من فقط مساوی با امیرحسین بود … .

داخل حرم، حال و هوای خاصی داشت … دیدن آدم هایی که زیارت می کردند و من اصلا هیچ چیز از حرف هاشون نمی فهمیدم … .

بیشتر از همه، کفشدار پزشکی که اونجا بود توجهم رو جلب کرد … از اینکه می تونستم با یکی انگلیسی صحبت کنم خیلی ذوق کرده بودم … اون کمی در مورد امام رضا و سرنوشت و شهادت ایشون صحبت کرد … فوق العاده جالب بود … .

برگشتم و سوار تاکسی شدم … دم در هتل که رسیدیم دست کردم توی کیفم اما کیف مدارکم نبود … پاسپورت و پولم داخل کیف مدارک بود … و حالا همه با هم گم شده بود … .

بدتر از این نمی شد … توی یک کشور غریب، بدون بلد بودن زبان، بدون پول و جایی برای رفتن … پاسپورت هم دیگه نداشتم … .

هتل پذیرشم نکرد … نمی دونم پذیرش هتل با راننده تاکسی بهم چی گفتن … سوار ماشین شدم … فکر می کردم قراره منو اداره پلیس یا سفارت ببره اما به اون کوچه ها و خیابان ها اصلا چنین چیزی نمی اومد …

کوچه پس کوچه ها قدیمی بود … گریه ام گرفته بود … خدایا! این چه غلطی بود که کردم … یاد امام رضا و حرف های اون پزشک کفشدار افتادم … یا امام رضا، به دادم برس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.