بلاگ

داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو (5)

وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مندلی … دوست صمیمیم بود … .

به پدر و مادرم گفتم فقط تا آخر ترم اونجا می مونم … جرات نمی کردم بهشون بگم چکار می خوام بکنم … ما جزء خانواده های اصیل بودیم و دوست هامون هم باید به تایید خانواده می رسیدن و در شان ارتباط داشتن با ما می بودن … چه برسه به دوست پسر، دوست دختر یا همسر … .

اومد خونه مندلی دنبالم … رفتیم مسجد و برای مدت مشخصی خطبه عقد خونده شد … بعد از اون هم ازدواج مون رو به طور قانونی در سیستم دولتی ثبت کردیم … تا نزدیک غروب کارها طول کشید … ثبت ازدواج، انجام کارهای قانونی و … .

اصلا شبیه اون آدمی که قبل می شناختم نبود … با محبت بهم نگاه می کرد … اون حالت کنترل شده و بی تفاوت توی رفتارش نبود … سعی می کرد من رو بخندونه … اون پسر زبون بریده، حالا شیرین زبونی می کرد تا از اون حالت در بیام … .

از چند کیلومتری مشخص بود حس گوسفندی رو داشتم که دارن سرش رو می برن … از هر رفتارش یه برداشت دیگه توی ذهنم میومد … و به خودم می گفتم فقط یه مدت کوتاهه، چند وقت تحملش کن. این ازدواج لعنتی خیلی زود تموم میشه … نفرت از چشم هام می بارید … .

شب تا در خونه مندلی همراهم اومد … با بی حوصلگی گفتم: صبر کن برم وسایلم رو بردارم … .

خندید و گفت: شاید طبق قانون الهی، ما زن و شوهریم اما همون قانون میگه تو با این قیافه نمی تونی وارد خونه من بشی … .

هنوز مغزم داشت روی این جمله اش کار می کرد که گفت: برو تو. دنبالت اومدم مطمئن بشم سالم رسیدی …

چند قدم ازم دور شد … دوباره چرخید سمتم و با همون حالت گفت: خواب های قشنگ ببینی … و رفت … .

رفتم تو … اولش هنوز گیج بودم … مغزم از پس حل معادلات رفتارش برنمی اومد … .

چند دقیقه بعد کلا بیخیال درک کردنش شدم … جلوی چشم های گیج و متحیر مندلی، از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و جیغ می کشیدم … تمام روز از فکر زندگی با اون داشتم دیوونه می شدم اما حالا آزاد آزاد بودم …

فردا طبق قولم لباس پوشیدم و اومدم دانشگاه … با بچه ها روی چمن ها نشسته بودیم که یهو دیدم بالای سرم ایستاده … بدون اینکه به بقیه نگاه کنه؛ آرام و محترمانه بهشون روز بخیر گفت … .

بعد رو کرد به منو با محبت و لبخند گفت: سلام، روز فوق العاده ای داشته باشی … .

بدون مکث، یه شاخ گل رز گذاشت روی کیفم و رفت … جا خورده بودم و تفاوت رفتار صد و هشتاد درجه ایش رو اصلا درک نمی کردم … .

با رفتنش بچه ها بهم ریختن … هر کدوم یه طوری ابراز احساسات می کرد و یه چیزی می گفت ولی من کلا گیج بودم … یه لحظه به خودم می گفتم می خواد مخت رو بزنه … بعد می گفتم چه دلیلی داره؟ من که زنشم. خودش نخواست من رو ببره … یه لحظه بعد یه فکر دیگه و … .

کلا درکش نمی کردم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.